جایزه هنر معاصر ویستا با محوریت ایده هنری کار خود را از سال گذشته آغاز کرده این روزها دو مرحله داوری را پشت سر گذاشته است. به گزارش ایلنا، این جایزه سی میلیون تومانی در پی اهمیت بخشی به فکر و ایده خلق آثار هنری است و معیارهایی مانند معاصر بودن، اجرایی بودن، ارزشهای تئوریـک زیباشناسانه، چالشبرانگـیزی آثار از لحاظ زیباییشناختـی و محتوایـی را مدنظر دارد. پریسا پهلوان، حمید سوری، رزیتا شرف جهان، بهرنگ صمدزادگان، نگار تحصیلی و بهنام کامرانی هیئت داوری دومین دوره جایزه ویستا با انتشار متن زیر ۹ ایده راهیافته به مرحله نهایی را اعلام کرده است: دببرخانه دومین فراخوان جایزه ویستا ضمن سپاس فراوان از هنرمندانی که در این فراخوان شرکت نمودند، به اطلاع میرساند ۱۹۸ طرح ارسال گردید و هیئت داوران با برگزاری چندین نشست طولانی به بررسی و تبادل نظر پرداختند و ۱۶ طرح به مرحله اول راه یافتند. سپس هیئت داوران با هنرمندان دعوت شده جهت گفتگو پیرامون طرحهایشان نشستی در طی دو روز برگزار نمودند و ۹ طرح جهت نمایش و قضاوت نهایی وسپس انتخاب طرح برگزیده به مرحله دوم راه یافتند. این ۹ طرح و هنرمندانشان به شرح زیر است: ۱. راه حل نهایی | آشنا مصطفوی ۲. فیلی در تاریکی | مجید تبریزی ۳. پیریت | معصومَه مهتدی ۴. کاف | پیام قلیچی، نازگل نیری، صنم سایه افکن وعماد مردانی ۵. نام ناپذیر | مرجان مدنی رزاقی ۶. نود و دو صفحه | عماد الدین انوشیروانی ۷. اتاق مادر | مریم فرشاد ۸. سرزمین نابرجا | عقیل مردانی و عماد مردانی ۹. هیچ سرزمینی بیگانه نیست. بیگانه تنها انسان است | پیام مفیدی بنا بر نظر هیئت داوران تمامی طرحهای ارسالی دومین فراخوان جایزه هنر معاصر ویستا از منظرنو بودن، بکر، تازگی و جذاب بودن در مقایسه با دوره اول تفاوت مشهودی داشتند و این اتفاق امر داوری و قضاوت را پرچالش و بحث برانگیز نمود. مطابق زمانبندی اعلام شده از سوی این جایزه پانزدهم تا بیـست و پنجم دی ماه ۱۳۹۶ نمایشگـاه منتخبین در گـالری ویستا و بیست و یکـم دی مـاه ۱۳۹۶ مـراسم اهـدای جوایـز و مـعرفـی طـرح بـرتر خواهد بود. اسفند سال گذشته محمدرضا عرب خزائلی نخستین جایزه هنر معاصر ویستا را از میان ۱۵۰ طرح رسیده از آن خود کرد؛ نمایشگاه چیدمان و ویدیو «پنبه خلال» که عرب خزائلی را به این مهم رساند مهرماه در گالری ویستا واقع در خیابان مطهری، خیابان میرعماد، کوچه دوازدهم، پلاک ۱۱ به تماشا درآمد.
هیئت انتخاب

پریسا پهلوان

حمید سوری

رزیتا شرف جهان

بهرنگ صمدزادگان

نگار تحصیلی

بهنام کامرانی
منتخبین
سرزمین نابرجا

چیدمان | ۱۳۹۶
نفت و آب، دو ماده¬ای که با شنیدن نامشان طیف گسترده¬ای از مفاهیم و اتفاقات به ذهن هر انسانی متبادر می¬شود. به طور عمده نفت در صحنه¬ی اقتصاد، قدرت و سیاست نقش اصلی را ایفا می¬کند و ادامه¬ی حیات در این کره¬ی خاکی به آب بستگی دارد. این دو ماده از لحاظ فیزیکی نیز دارای شباهت¬هایی هستند اما تناقض این دو از شکل فیزیکی آنها گرفته تا تاثیراتشان بر زمین و حیات قابل توجه است. آب از زمان پیدایش این جهان عنصر کلیدی در ادامه¬ی حیات است. مایعی هستی بخش که دارای صفات نیکو و زیباست و از دیرباز در افسانه¬ها و تعالیم ادیان به عنوان مایعی پاک و تطهیر کننده و زداینده پلیدی¬ها از آن یاد می شود. از دست رفتن و فقدان آب در هر منطقه¬ای برای انسان و طبیعت بحران¬های زیادی ایجاد می¬کند. حال آنکه نفت از زمان استخراج و بهره برداری از آن، بیش از پیشرفت و سودی که برای انسان داشته ویرانی، مرگ و پلیدی را برای او و طبیعت به وجود آورده است. طیف گسترده¬ای از این ویرانی¬ها را می¬توان در جنگ¬های متعددی که بر سر تصاحب منابع نفتی رخ داده تا آلودگی¬های زیست محیطی بسیار عظیم و جبران ناپذیر مشاهده کرد. شاید برای ما که در محدوده¬ی خاورمیانه زندگی می¬کنیم این تعاریف بیشتر ملموس و قابل درک باشد. خاورمیانه منطقه¬ای که بدون شک بیشترین بحران¬های مرتبط با نفت را تجربه کرده و امروزه بیش از هر نقطه¬ی دیگری در دنیا با بحران کم آبی مواجه است. درباره گستره و مرزهای جغرافیایی این منطقه تعریف یگانه و فراگیری وجود ندارد اما تاریخ نگاران، روزنامه نگاران و اصحاب رسانههای همگانی، بر خلیج فارس و کشورهای پیرامون آن به عنوان مرکز خاورمیانه اتفاق نظر دارند. امروزه در این محدوده کشوری را نمیتوان یافت که به گونهای با یکی از همسایگانش بر سر منابع آب و نفت اختلاف نداشته باشد. کارشناسان امور آب پیش بینی می¬کنند در آینده¬ای نه چندان دور تنش¬ها و درگیری-های ملی، منطقه¬ای و بین المللی بر سر مساله¬ی آب بیشتر خواهد بود و دور از ذهن نیست که جنگ¬های آینده¬ی جهان بر سر منابع آب صورت گیرد. در ۵۰ سال گذشته ۳۷ مورد خشونت بین کشورها بر سر آب گزارش شده است که همه آنها به جز هفت مورد مربوط به منطقه خاورمیانه می باشد. موارد ذکر شده نشان دهنده¬ی اهمیت مساله¬ی آب و نقش تعیین کننده آن برای مردم خاورمیانه است. به نوعی با توجه به روند پیش رو آب در خاور میانه نقشی را پیدا می¬کند که نفت داشته، عنصری گرانبها و در حال اتمام که کشورها برای تصاحب منابع آن دست به هر کاری خواهند زد. بر خلاف سخنان پر طمطراق جامعه¬ی بین المللی و کنفرانس¬های متعدد در خصوص بحران آب و آلودگی¬های نفتی در محیط زیست به نظر می¬رسد نهاد¬های بین المللی هنوز توجه شایانی به این مسائل ندارند. قطعا هر کدام از ما می¬تواند با مصرف بهینه¬ی آب و پایین آوردن استفاده از فراورده¬های نفتی تاثیر اندک ولی به سزایی در پیشگیری از بحران¬ها و ویرانی¬های پیش رو داشته باشد. در این پروژه سعی بر آن است با دستمایه قرار دادن نفت و آب و خواص شیمیایی و فیزیکی این دو، اثری ارائه شود که طی فرایندی نمونه ای از ویرانی را به نمایش بگذارد و خود را باز تولید کند. وقتی اثر به شکل نهایی خود رسید به میانجی ویژگی¬های بصری و فرمی تولید شده احساس حرکت وپیشروی نوعی آلودگی و پلیدی را به مخاطب انتقال دهد که مقدار زیادی آب زلال را در محفظه¬ای محبوس کرده است. طبق تصویر سه بعدی ارائه شده محفظه شیشه¬ای تقریبا پر از آب است و بر روی آن حجمی از ماده نفتی به شکل نقشه خاورمیانه در حالت معلق قرار دارد که بخشی از آن بالاتر از سطح آب است. در روز اول نمایش با شروع فرآیند شکلگیری اثر، حجم نفتی به واسطه¬ی گرمایش محفظه به مرور دچار اضمحلال و ویرانی شده و آرام آرام سطح آب را در بر می¬گیرد. این تا جایی ادامه می¬یابد که ماده نفتی پس از پوشاندن کل سطح سرریز میشود و قطره قطره بر¬روی صفحه¬ی ام دی اف قرار گرفته در کف گالری می ریزد و بر بستر آن شروع به پیشروی میکنند. سر انجام حجم ماده با اندک فضای بالای محفظه شیشه ای برابر می شود و فرآیند پایان می¬یابد. از این فرایند ویدئویی تهیه می¬شود که از آن پس در کنار اثر نمایش داده خواهد شد. لازم به ذکر است پس از گذشت چند روز ماده ی نفتی کاملا به حالت جامد در می آید و در محفظه به وسیله ی آن مهر و موم خواهد شد. که در این صورت اثر نهایی قابل جابجایی و نمایش دوباره خواهد بود. در آخر شکل باقی مانده یاد بودی است از ویرانی بغرنجی که این پروژه سعی بر نمایش آن دارد.

عماد مردانی
اصفهان، ۱۳۷۱

عقیل مردانی
اصفهان، ۱۳۷۱
پیریت

چیدمان | ۱۳۹۶
طلا یا زَر با نشان شیمیایی Au نام یک عنصر است. ارزش طلا به دلیل کمیابی آن، کاربردپذیری آسان، تصفیه راحت، مقاومت در مقابل زنگ زدن و خوردگی، رنگ متمایز، واکنشناپذیری با دیگر عناصر است ویژگیهایی که در کمتر فلز دیگری دیده میشود. طلا از آغاز تاریخ مکتوب بشر همواره فلزی گرانبهاو محبوب بودهاست. از سال ۱۸۴۰ تا ۱۹۰۰ میلادی، هزاران نفر طی جریانی که به تب طلا معروف شد، در برخی نقاط جهان بخت خویش را برای دستیابی به طلا آزمودند. تا پیش از جنگ جهانی اول سیاست مالی بسیاری از کشورها بر پایه استاندارد طلا استوار بود و پس از آن سیاست پول بیپشتوانه جایگزینش شد. اواخر قرن نوزدهم در غرب وحشی افراد بی اطلاع پیریت را به جای طلا از بستر رودخانهها می شستند. پیریت یک کانی با فرمول شیمیایی FeS2 است. شباهت ظاهری پیریت با طلا سبب شده که این کانی را طلای ساده لوحان (fool’s gold) بخوانند. طلا به طور کلی فلزی زرد رنگ است و پیریت نیز همین ویژگی را دارد. فلزی زرد و درخشان که تنها می تواند تازه کارها را فریب دهد. این کانی اغلب به صورت بلورهای خوش ساخت (well-formed) و به شکل مکعبی (cubes) ایجاد می گردد و برخی پیریت ها می توانند تا ۲۵ درصد وزنی و یا بیشترحاوی طلا باشند. اگرچه این نسبت، مقداری ناچیز برای یک کانه میباشد اما بهای طلا به حدی زیاد است که معدنکاری را اقتصادی خواهد نمود. مقایسه طلا و پیریت برای من همانند مقایسه هنر یوروسنتریک و غیر یوروسنتریک است. گفتمان غالب در اینجا، جایی که خاورمیانه نامیده شده، گویی همان گفتمان هنر یوروسنتریک است با چند صد سال تاخیر و عقب ماندگی. و من که در هیچ یک از تعریفهای مرد سفید پوست اروپایی نگنجیده و نخواهم گنجید از خود می پرسم کجای تاریخ هنر جای خواهم گرفت؟ ایا مجالی برای باز کردن گفتمانی جدید در عرصه جهانی خواهم یافت؟ طلا و پیریت عجیب برای من یادآور تمام خواندهها و دانستههایم درباره زیباییشناسی، اوریجینالیتی ، هنر فاخر ، هنر نازل، هنر اگزوتیک و... است. انگار همواره تاریخ من/ ما در اینجا با یافتن پیریتی هیجانزده برای فروش کالای بیارزش خود چشم به دنیای یوروسنتریک بیرون از خود دوختهایم. گویی درصد طلای نهفته در پیریت بازار هنر ایران را نه ما که جریان غالب آن دیگری بیرون از ما، که ما را همواره غیر خودی انگاشته، تعیین میکند. معیار آنان نیز برای تعیین آن طلای ناب بیانگر این واقعیت که هنوز از هنرمندان غیر اروپایی و آمریکایی "انتظار" می رود یا هنر قومی تولید کنند یا هنر سیاسی. پس چرا همچنان گفتمان غالب در اینجا گفتمانی غربی است؟ چرا چشم به آموزه های غربی داریم؟ چرا از فلسفه و تاریخ هنر غرب کم یا زیاد مطلع هستیم و نسبت به گذشته خود بیتفاوت؟ چرا هنرمندان کرهای، چینی و حتی ژاپنی در عرصه بین المللی از ما موفقتر بوده و توانستهاند فرهنگ و سنت خود را تبدیل به گفتمانی جهانی کنند؟ و هزاران چرای دیگر... از منظر من پاسخ این سوالها می تواند در بحث مقایسه طلا و پیریت نهفته باشد. شاید ما دچار تب طلا شدیم. هرچیز درخشندهای را طلا پنداشتیم حال آنکه طلا در ابتدا درخشان نیست و تنها زرد روشن به نظر میآید، درحالی که به خاطر وجود ساختار کریستالی، پیریت حتی در میان گل و لای هم میدرخشد. میخواهم شک کنم آن گفتمان غالب که خود را بر همه جهان دیکته کرده با همه درخشندگی اش پیریت بود و نه طلا. شاید سخنی گزاف نباشد اگر بگوییم که هنر طی دورانی طولانی در تاریخ، وابسته به نهادهای حامی خود بودهاست؛ حامیانی گاه از جنس کلیسا و کشیشها، گاه از جنس شاهان و ثروتمندان و گاه از جنس مردم عادی. این روند در نیمه دوم قرن نوزده میلادی با ظهور نظام دلال-منتقد، و با فروش استثنائی آثار امپرسیونیستها در دهه ۱۸۸۰ میلادی توسط دلالان و منتقدان هنری، آغازگر راه تازهای در اقتصاد هنر شد. تغییرات اساسی در حوزه اقتصاد هنر، در پی رکود اقتصادی در اواخر دهه ۱۹۸۰ پدیدار شد. بر این اساس، بواسطه توافق استکهلم (۱۹۸۸) که به موجب آن فرهنگ از حاشیه سیاستگذاریهای اقتصادی به مرکز آورده شد، بازار هنر از یک بازار کوچک، بسته و با تعداد نسبتا کمی از کاربران، به بازاری مدرن، خاص و چند میلیارد دلاری تبدیل شد. طی سه دهه اخیر، با جلب توجهات به سوی اقتصاد هنر و بهویژه اقتصاد هنرهای تجسمی، کیوریتورها، مجموعهداران و دلالان هنری بیش از بیش وارد این عرصه شدند و خرید و فروش آثاری هنری در علم اقتصاد جایی برای خود باز کرد. از این پس بازار و هنر چنان در هم تنیده شدند و یا ما فکر کردیم که در هم تنیده اند که گویی هر هنرمندی که در باب هنر مانیفستی صادر می کرد از ابتدا گوشه چشمی به بازار نیز داشته است. در کنار تغییر و گسترش معنای هنر که دغدغه اصلی هر جریان تاریخی و اساس کاری هر هنرمند معاصری بوده، بازار نیز خواسته یا ناخواسته تغییرات زیادی کرد تا جایی که هر جریان مخالفی را تبدیل به یک جریان موافق اقتصادی نمود. در اینجا من بر سر یک دوراهی قرار میگیرم، آیا هنرمند غربی خودآگاهانه درباره هنری که به زودی تبدیل به کالای با ارزشی در بازار میشود، مانیفست صادر کرده و یا اینکه من هنرمند ایرانی در هنگام دیدن تصاویر و خواندن متونی که تعریفکننده حدود معنایی و کاربردی هنر غربی بودهاند همواره آن را چون طلایی ناب پنداشتهام. طلا یا پیریت مساله همواره درخشندگی بودهاست. رنگ درخشان طلایی که گویی من/ ما هرگز به دنبال اصالتش نبودهایم. آن هنر درخشان غربی شاید پیریتی بیش نبوده باشد ولی از منظر من درخشش طلاییاش تا حد زیادی سالهاست که مساله است. از آن زمان که نفاشی های اروپایی به دربار شاهان صفوی راه پیدا کردند و یا از زمانی که کمال المک به فرنگ رفت و یا شاید پیش از جنبش سقاخانه و حتی پس از آن همواره هر تصویری از هنر دنیای غرب جریان ساز موجی نزدیک به آن در هنر ایران شد. بنابر این می خواهم به آن تصاویر و متون رجوع کنم و آنها را این بار آنگونه که شاید در اصل نوشته یا اشتباه خوانده شدهاند باز خوانی کنم. بدین معنا که کلمه هنر در جای جای متن مقالاتی در باب هنر نوشته شدهاند حذف، و به جای آن کلمه بازار جایگزین خواهد شد. به طور مثال بخشی از مقاله موندریان درباره هنر پس از جایگزینی کلمه بازار بدین صورت خواهد شد: «بازار جهانی بیانگر موضوعاتی خاص بوده، درحالی که بازار داخلی اغلب فرمهای موجود را تا حد قابل ملاحظهای خنثی میکند. این حقیقت که بازار جهانی واقعی نادر است چیزی از ارزش آن نمیکاهد....برخلاف تصور عمومی که میگوید تعصبات برای بازار مضر هستند، اما برعکس اینگونه عقاید باعث پویایی بیشتر بازار هستند... ». برخی از گران قیمت ترین آثار هنری جهان انتخاب خواهند شد، ابعاد واقعی اثر بر روی دیوار پیاده سازی می شود و دور تا دور آنها را دوده طلایی رنگی خواهد گرفت. گویی در این جا تابلویی بوده که دیگر نیست و آنچه به جا مانده رد طلایی آن است. گرد طلایی در غیاب اصل اثر به طور اغراق شدهای در همه جا حضور خواهد داشت و ممکن است بر روی لباس های مخاطب به آرامی بنشیند. مخاطب گرد طلایی را با خود جا به جا و به بیرون از گالری خواهد برد. ¬¬ عنوان اثر، ابعاد و نام هنرمند در جایی که معمولا شناسنامه اثر قرارد دارد بر روی دیوار نصب خواهد شد. مخاطب میتواند مانیفست هر هنرمند درباره هنر را توسط هندزفری بشنود و البته متوجه خواهد شد که حتی یک بار هم از کلمه هنر در بیانیه استفاده نشدهاست بلکه گویی مانیفست هنرمند درباره بازار را شنیدهاست. در قسمت فرورفتگی گالری استندی قرار خواهد داشت، از جنس سنگ مرمر. بر روی استند کتابی قرار دارد که تمام تصاویر آن هم ارزش، بی ارزش و طلایی رنگ شده اند. مشخصات اثار در زیر هر مربع طلایی دیده میشود و این تنها وجه تمایز بین انهاست. قابی بزرگ جدا کنند این دو فضا از هم است، قابی پر جزئیات و با عظمت از کف تا سقف از جنس پاپیه ماشه به رنگ اصلی خود (خاکستری، بی هیچ درخششی). گویی برای تورق آن کتاب تاریخی پر تصویر باید وارد دنیای قاب گرفته هنر شوید. این قاب از جنس پاپیه ماشه خواهد بود. خمیر پاپیه ماشه از خورد کردن کتابهای هنری بلا استفاده و تمام کاتالوگ هایی، که در این مدت من و سایر بازدیدکننده های هنری جمع کرده و در خانه یا انبار خود کلکت کردهایم درست خواهد شد. همانگونه که تمام تصاویر کتاب یکسان شده تمام اتفاقات هنری یکسان خواهند شد و در هم فرو میروند، هم ارزش می شودند و یک قاب را تشکیل خواهند داد. قابی التقاطی از هنر ایران و غرب که هیچ درخششی ندارد .قابی که با خواندن و دیدن تصاویر غربی برای من/ ما هنرمندان شکل گرفته است تا بلکه بتوانیم در جهان هنر جایی برای خود باز کنیم. مراحل ساخت این قاب طی چند عکس بر دیوار سمت راست استند قرار خواهد گرفت. براورد اولیه هزینه ها : • پودر طلایی به میزان ۴ کیلو گرم ۲۰۰ هزار تومان • برگه سفید برای پوشاندن بخش هایی از دیوار که باید سفید باقی بمانند یک رول ۱۲۰هزارتومان • دستگاه پخش و هندز فری به تعداد ۱۰ عدد ۲ میلیون تومان • چسب چوب برای ساخت قاب از جنس پاپیه ماشه ۵۰۰ هزار تومان • قالب از جنس سیلیکون برای ساخت قاب که با پاپیه ماشه پر خواهد شد ۵ میلیون تومان • استند از جنس سنگ مرمر با هزینه ساخت ۲ میلون تومان • کتاب با تصاویر تاریخ هنر و ورق طلا برای پوشاندن تصاویر ۵۰۰هزار تومان • چاپ استیتمنت و شناسنامه مربوط به آثار بر روی دیوار ۹۰۰ هزار تومان مدت زمان ساخت: در خارج از گالری • بازخوانی مقالات هنری و ضبط صدا، خرید کتاب و آماده سازی آن، تهیه قالب برای قاب، تهیه خمیر پاپیه ماشه، ساخت قاب، تهیه استند از جنس سنگ مرمر، خرید پودر طلایی: ۲ الی۳ ماه در داخل گالری: • نصب قاب، جایگذاری استند، چسباندن برگه ها بر روی دیوار و طلایی کردن تمام دیوارها و کف، نصب شناسنامه آثار و دستگاه پخش صدا : ۳ الی ۴ روز

معصومه مهتدی
اصفهان، ۱۳۶۲
هیچ سرزمینی بیگانه نیست. بیگانه تنها انسان است (طرح برنده)

بدن. جزیره های مستعمراتی و عمق استراتژیک | چیدمان | ۱۳۹۶
در دوران جهانی شدن و پسا جهانی شدن مرزهای جغرافیایی محدود کنندهٔ سرمایه و کالا حذف شده اند و بدنها شرکتهای مصرفی کوچکی هستند که مرزهای جدید دنیای پسا استعماری را ترسیم میکنند. مرزهایی که باید برای تسهیل مسافرت کالا و پول از بین بروند از این پس به گرد بدن طبقات اجتمایی/نژادی/مذهبی حذف شده میپیچند. تا بدن مزاحم را از مرزهای جغرافیایی این دنیای بی مرز حذف کنند. نقطه چینهای متحرک روی نقشه، بدنهایی معلق در آبند در راه جغرافیایی جدید، چون جزیرههای مستعمراتی پراکنده در اقیانوس. در سال گذشته میلادی ۳۳۰۰۰ مهاجر در گذر از دریای مدیترانه و در راه رسیدن به مرزهای اتحادیه اروپا غرق یا نا پدید شده اند. بدن/مرزهایی که در نقطه کور جغرافیای سیاسی دنیای معاصر قرار میگیرند. جغرافیایی که بر پایی ترس بنا شده. در نبود و شکست ایدئولوژیها و هر ساختار اجتماعی دیگر، ترس تنها ابزاریست که توانایی بی بدیل متشکل کردن دارد، ترس چون کالایی با ارزش و قابل کنترل هدیهای در دست بنگاههای خبری، سیاستمداران، شرکتهای بزرگ چند ملیتی پسا سرمایداری است. در این ترس همه گیر از بیگانه، از آنکه میآید تا آینده روشن را از ما بگیرد، این بدنهای مهاجر گرانیگاه ترس میشوند. بدنهایی غرق شده در قلمرو بی حسی مطلق. جایی که هیچ احساسی بر انگیخته نمیشود. این نقطه چین ها، این بدن/مرزها این جزیرههای غرق شده، نه فقط در دریای مدیترانه که در روشنترین نقاط شهری پشت مرزهای جهانی شدن مانده اند. صدایشان حذف شده و بدنشان در جغرافیایی بی رنگ نادیده انگاشته میشود. "بدن-جزیره های مستعمراتی و عمق استراتژیک" تمثالی از بدن مهاجر است، همان مهاجر سوار بر قایق با جلیقه نجاتش. همان تصویر کلیشهای و شاید تنها تصویری که ما از او در ذهن داریم. مجسمهای ساخته شده از رزین، که بدنه اش سوراخ شده و میلههایی در آن فرو شده است. میلههایی که در نقاطی از حجم قرار گرفته اند تا نت موسیقی مشخصی را در تماس با شاسی های کلاویهای که در کنار آن قرار گرفته اند ایجاد کنند. چرخش مجسمه حول محور افقی به کمک چرخدندههایی تنظیم و کنترل میشود. بیننده این امکان را دارد که به کمک اهرمی مجسمه را بچرخاند و قطعه موسیقی در اثر این چرخش تولید میشود. ولی این موسیقی شنیده نخواهد شد چون کّل مجموعهٔ مجسمه در محفظهای شیشهای و در آب قرار داده شده و آنچه شنیده میشود تنها صدای فلزی گردش اهرم، حرکت چرخدندهها و صدای حرکت آب خواهد بود.

پیام مفیدی
اصفهان، ۱۳۷۱
اتاق مادر

چیدمان | ۱۳۹۶
پروژه اتاق مادر نوعی بازنمایی مفهومی از چالش ها و فضایی است که بیمار مبتلا به بیماری ای نادر با آن درگیر است. بیماری که توان تکلم و حرکت ندارد اما ذهن و حافظه او بسیار دقیق در جهان موازی شخصی اش کار میکند. این پروژه از طریق گردآوری و آرشیو عناصر اصلی نوعی دگرمکان از اتاق بیمار ساخته، به توصیف عواطف و دغدغه های او می پردازد و بیننده را به سوی تجربه ی دنیای شخصی اش دعوت می کند. سندرم کاداسیل بیماری ای نادر و نوعی از اختلال استروک یا همان سکته مغزی است که در مادر من هم در سن۴۰ سالگی برای اولین بار علایم آن مشاهده شد. کاداسیل با سکته های مغزی متناوب همراه است و تاکنون درمانی برای آن یافت نشده است. پیشرفت این سندرم به بی حسی و فلج شدن عضلات، ناتوانی در تکلم و در آخر زوال عقل می انجامد. این پروسه برای مادر من تا کنون ۱۵ سال به طول انجامیده تا جایی که قدرت تکلم و حرکت خود را از دست داده است. اما نکته ای که در اینجا مهم است حافظه ی اوست و ذهنش که مبارزه ی عجیبی برای یاد آوری خاطرات و ثبت آنها در ذهنش دارد. گرایش شخصی ام نسبت به موضوعات علمی باعث شد که این پروژه را در کنار جنبه های عاطفی و روانی، از نظر علمی نیز بررسی کنم و از مسیری باز با دو نگرش کاملا متضاد علمی و بازنمایی احساسات، طراحی فضا را پیش ببرم. ارتباط با مخاطب و درگیری مخاطب به عنوان بخشی از اثر در این پروژه اهمیت بسیاری دارد که با فضاسازی های ساده و استفاده از المان های دیداری موثر در جای خود میتوان به چنین موقعیتی دست یافت. این پروژه به شکل چیدمان سمبولیکی از اتاق بیمار بازسازی خواهد شد. به این صورت که المان های اصلی اتاق در فرمی ساده و مفهومی نمایش داده می شوند. اتاقی با لوازم مختصر سفید رنگ و نکته ها یی پراکنده مانند آرشیو دفترچه های بیمار، عکس ها، تخت و آرتیست بوک کاداسیل یا بازنمایی بخش علمی که ارتباط بین مخاطب و اثر را شکل می دهند.

مریم فرشاد
تهران ۱۳۶۳
نام ناپذیر

چیدمان | ۱۳۹۶
چیدمانی از جنینهایی هیبرید که در شیشههایی حاوی مایع نگهدارنده غوطهور شدهاند؛ جنینهایی نیمهانسان و نیمهحیوان، ساختهشده از سرامیک با پرداختی کاملاً واقعگرایانه. هدف، شریککردن مخاطب در تجربهایست مشابه با تجربهی بازدید از یک موزهی تاریخ طبیعی .مخاطب در میان ردیفهای قفسههای این موزه قدم میزند و به جنینهای غریب درون شیشهها مینگرد، گویی درحال نگریستن به نوع جدیدی از انسان است؛ موجودی با هویتی دیگرگونه، بینابینِ دو وادی متضاد: نه انسان است و نه میتوان بهتمامی انسان ندانستش... این چیدمان حول مفهوم « امر هیبرید » شکلگرفته است. امر هیبرید از اختلاط دو یا چند پدیدهی متفاوت و گاه متضاد بهوجود میآید. محصولِ این اختلاط چه یک موجود زنده باشد، چه ابزار و چه یک وضعیت ذهنی یا درونی، واجد هویتی بینابینی و چندپاره است؛ نه این است و نه آن و درعینحال اندکیست از هر دو. اصلیترین تصویر از امر هیبرید، موجودیست حاصل از ترکیب انسان و نا- انسان؛ موجودی هیولاوار که از مرزهای امر نرمال و بهنجار خارج شده است. جورجو آگامبن در کتابش «امرگشوده: انسان و حیوان» (۱۳۹۴) درباب تفاوت انسان و حیوان و درهم آمیختن این دو حدّ مینویسد: احتمالاً نهتنها فلسفه و الاهیات بلکه همچنین سیاست، اخلاق و حقوق نیز در متن تفاوت میان انسان و حیوان در تنش و تعلیق هستند. آزمونِ شناختیای که در متن این تفاوت محل بحث است در تحلیل نهایی مربوط به ماهیت انسان، یا به بیان دقیقتر، تولید و تعریف این ماهیت میشود؛[...]هنگامیکه این تفاوت ناپدید میگردد و این دو حد بر روی یکدیگر میافتند –آنچه ظاهراً امروزه بهوقوع پیوسته است- تفاوت میان وجود و عدم، مشروع و نامشروع، الوهی و شیطانی نیز به نوبهی خود محو و ناپدید میگردد، و بهجای آن چیزی پدیدار میگردد که از قرار معلوم حتی واجد نامی برای آن نیستیم . شاید اردوگاههای کار اجباری و اردوگاههای مرگ نیز آزمونی از اینگونهاند، نوعی تلاش هولناک و حدی برای تعیینکردنِ [ یا تصمیم گرفتن میانِ] امر انسانی و امر غیرانسانی که نهایتاً منجر به، به ویرانی کشاندهشدن نفس امکانمندی این تمایز شدهاست. آگامبن در این نوشتار به از میان رفتن تفاوت میان امر انسانی و امرغیر انسانی و روی یکدیگر افتادن این دو حدّ و اختلاط آن در روزگار ما اشاره میکند. چنین اختلاطی قابل تسرّی به تمام جنبههای زیست ماست. هم جنبههای اخلاقی، سیاسی، اجتماعی، هویتی و هم جنبههای بدنی. از منظر مناسبات اخلاقی، سیاسی و اجتماعی با وضوح بیشتری میتوان درهمشدن و فروپاشی حد میان امرانسانی و امرغیر انسانی را نظارهکرد. در زمانهی ترور و قتلعام و بیعدالتی، زمانهای که در آن به قول آگامبن نفس امکانمندی این تمایز به ویرانی کشانده شدهاست، وضعیتی را شاهدیم که طی آن، ذات انسانی هویت خود را از دست میدهد و مرزهای میان انسانیت و حیوانیت یا امر انسانی و امر غیر انسانی مخدوش میگردد...

مرجان مدنی رزاقی
تهران ۱۳۶۲
راه حل نهایی

چیدمان | ۱۳۹۶
سرگردانی پدر در وادی شاعریِ ناخواسته، تنش زودهنگامی برای من پدید آورد. برای او این کشمکشِ درونی، الهامبخشِ بارش ناگهانی آسمان ذوق بود، برای من اما، هوایی ابری بود و جهانِ مهگرفتهی پشت آن. او در یگانگی با بازآفرینی مدام جهان و من با بیگانگیِ زاییدهی کندنِ زودهنگام از آن. با اخراجِ شاید خودخواستهی او از دانشگاه، رفتهرفته حلقهی آشنایان و دانشجویان پراکنده شد. او ماند و تنها مقام شاعری! مقامی که هرگز از آن بازنایستاد؛ در سفرهای پیدرپیاش، در آلاچیقمانندی که در حیاط برای خود ساخته بود، در تمام نیمهشبهایی که طنین شعر خواندنهای او جزئی از صداهای طبیعی شب شده بود. اطرافیان هر یک متاعی در دکان خود میفروختند. در دکان شعرفروشی پدر احدی پا نمیگذاشت. هر روز صبح اما، بیمنت هیچ خریداری کرکره بالا میزد و شعر میفروخت. من بزرگ شدم. در همان خانهی بزرگی که با فروش و کوبیدهشدناش کتابخانهاش فرو ریخت، کتابها را حفظ کردم و در کارتنها جا دادم؛ در همین کارتنهای ریکا و آبلیمو و رب گوجه و دستمال کاغذی. بزرگتر شدم. کارتنها را به یک کمد دیواری منتقل کردم. کتابها تاریکی و خفقان چندینسالهای را متحمل شدند. تجربهی تاریکی و سکوت و انزوا که بین من ، او و کتابها مشترک بود. رفتهرفته اما سماجتی در من پیدا شد، ناسازگاری با شناخته ها، کشش به راهی که ناشناخته می نمود. او با بیپرواییاش، برای من الگوی پرسهزنی گریزناپذیر در حیات مادی شد. تازه فهمیدم او کجای جهان ایستاده. من نیز خواستم یگانه شوم، با بازآفرینی مدام جهان و به اشتراک گذاشتن انزوایی که تجربه کرده بودم. این تجربه را راهحل نهایی نام نهادم. «راهحل نهایی» مجالی است برای اندیشیدن به انزوای ناخواستهای که شاعر به تجربهاش رفته است. راهحل نهایی اشاره دارد به پیشنهاد هیملر و حذف نهایی صورت مسئله! اتفاقی که در تمامی حکومتهای خودکامه میافتد. یکی از این راهکارها حذف تخیل است. تعمد به حذف تخیل و فرستادن شاعر به انزوا، منجر به سرپیچیدن او از سخن گفتن شد. گویی او از اندیشیدن بازداشته شده و توانایی مشارکت در قلمرو عمومی را از دست داده است. در شرایطی که شاعر میداند تولید او اساساً بیسرانجام است، سکوت و انزوا اختیار میکند و فرایند آفرینشاش ناتمام میماند؛ چرا که اثر هنری به کمال نمیرسد مگر در خوانده و دیده شدن. راهحل نهاییِ من، دعوت از هنرمند و شاعر به فضای گفتمان است تا هنرمند در فرایند آفرینش و مخاطب در فرآیند خوانش، هستی خویش را بازیابند، که این هر دو بیش از همیشه نیازمند یکدیگرند.

آشنا مصطفوی
تهران ۱۳۶۴
فیلی در تاریکی

چیدمان | ۱۳۹۶
۱.چیستی یک پدیدار ۲.طریقه ای که جهان برما پدیدار می شود ۳.جُستاری در واقعیتِ توهمات ما – اینکه چگونه آنها را می پذیریم ۴.حقیقت چیست و چه چیز دیگری می تواند باشد ؟ ۵.تمایز بین نمایش و واقعیت – بین علائم و آنچه که به آن در دنیایِ واقعیت منسوب است ۶.اینهمانی با تصویری غایب و تلقی حضور داشتن ۷.سیطره ی تصویر و حاکمیت فرهنگ رسانه ای ۸.نقش و محدودیت های انسان در رسیدن به معنا ۹.تفاوت میان جهانِ ذهنی با جهانِ عینی و زیسته ۱۰.جُستاری در میان "بود ، نمود، بازنمود، وانمود" در میان خطوطِ کتابها پیِ چیزی میگشتم ، پروسهیِ چند ساله ای که حاکی از نیافتن و نرسیدن بود ... سرگشتگی ام در پایان به جمله ای از کتابی رسید که در ابتدا رسیدن را متصور میشد اینکه چگونه برای مخاطبِ خود شرایطی ایجادی از آنچه طی کرده ام فراهم کنم در ادامه خواهم گفت ... فقط همین را بگویم که ادعایی مبنی بر خلق و تولید مدلولی خود ساخته نداشته و همچون مامایی قصد دارم تأویل را از میان مخاطبین ام بدنیا آورم ... در این راه از تمامی افکارِ آماده ای که خوانده و شنیده ام بهره جُستم و کودک را از همبستری اینان بدنیا خواهم آورد بدنیا خواهم آورد حتی مرده اش را ! فیل - Elephant نشانی از حقیقت - آن زمان که هرکس بخشی از حقیقت را "لمس، درک، و بازگو" می کرد. خود فریبی انسان در تصورِ رسیدن به تصویرِ فراگیر و کاملی از حقیقت - نقص کشف حسی سایه های غار - Shadows of The Cave نمایش گمراه کنندهی سایه ها و رونوشت ها تمایز جهان آن سان که خود را به ما می نمایند ، و آن سان که در خود هست وانموده ها – Simulacrums تصاویر به منزلهی قاتلانِ امر واقعی ، تصاویر الگویشان را می کُشند ، همانطور که شمایل های بیزانس هویّت ربّانی را می کشتند سیر گردش فزایندهی نشانه ها ، تسلط نشانه ها ، و سپس نشستن شان به جای امر واقعی بریل - Braille یک پدیدهی لمسی - نشانی از نابینایی (ندیدن) - در تاریکی بودن ویدیو پروژکتور - Video Projector مجازی – سایه وار ، وانموده – وهم و خیال بریلِ پروجکت شده نه لمس می شود (سایه وار ، مجازی) نه یک پدیده ی بصری است (بریل شده) سایه پروجکت شده یک حقیقت (فیل) خودِ فیل (واقعیت ، امر واقع) سایه ای است ، رونوشتی است از یک (حقیقت) خط مرزی مرز میان "مخاطب و اثر – مخاطب و معنا – مخاطب و حقیقت" مرز میان "من و من ... خودآگاه و ناخودآگاه ... کُنش و تماشا" حقیقت در دو بُعد 2D - صفحهی پلکسی مشکی - Black Plexiglass Sheet پیر لوی عصر پسامدرن را به عالم اشباح و سایه ها تشبیه میکند (مجازی سازی ملموس ترین چیزها) تبدیل پذیری نشانه ها – صفحه مشکی به (آینه ، پرده سینما ، تابلوی نقاشی و ...) هر شیء دو بعدی که توهم حقیقت را برای ما ایجاد می کند مرحلهی آینه ای Mirror Stage - کودک با تصویرش منطبق و از خویشتن جدا میشود تا به تصویرش بدل شود. هر نوع تلاش سوژه زین پس تبدیل میشود به یکجور سوء معرفت ، معرفت موهوم لکان مدعی است که همگی ما زندانی تالار آینه دنیایِ دلالت ها هستیم و نه مشاهده گر حقیقت آینهی سیاه (سینما) – Black Mirror (Cinema) ژان فرانسوا لیوتار معتقد است که آینهی لاکان با پردهی سینما «کنشی همسان» دارد ژان- لویس بودری : فراهم سازی عناصر مختلف- (پروژکتور، سالن تاریک، صحنه) - همراه با بازآفرینی برجسته صحنه غار افلاطون ، بازسازی کننده موقعیتِ لازم برایِ انتشارِ مرحله آینهای لاکان می باشد وانموده و سینما سینما بازتاب واقعیت نیست ، سینما واقعیت بازتاب است (ژان لوک گدار) تصویر هیچ گونه مناسبتی با هیچ واقعیتی ندارد ، تصویر وانموده ای ناب از خودش است (ژان بودریار) نقش آفرینی (مخاطب اثر) تماشاگر (مخاطب) در فرآیندِ رمزگشایی و تولید معنا همزمان بصورت فعال و منفعلانه در حال خوانشِ چندین نظام نشانه ای مختلف می باشد او در این راه ایفاگر و تجربه گر چندین نقش خواهد بود (زندانی غار ، زندانی تالار آینه ها ، تماشاگر سینما ، و مشارکت در لمس فیلی مجازی و ...)

مجید تبریزی
تهران ۱۳۶۹
کاف

چیدمان | ۱۳۹۶
کاف . (اِ.) شکاف،¬¬رخنه،چاک . راه وشکاف میان دیوار؛سوراخ. (مجاز) عیب ونقص؛فساد. محل زندگی انسان همواره درحال تغییر و دگرگونی است و سرعت زندگی مدرن به قدری بالاست که مجال توجه به محیط و ابعاد این دگرگونیها را از او سلب می کند. متاسفانه به مرور زمان درتعدادیاز اقلیمهای کشور، تحولات گستردهای به وجود آمده که موجب بروز بحران¬هایی در آنها شده است. رد پای این تحولات را می¬توان درتغییر و دست¬کاری ساختارهای محیط¬زیستو نوع برخورد انسان درایجاد فضاهای شهری به سبک امروزی دنبال کرد. بدون شک استان اصفهان و به ویژه شهراصفهان، نمونهی بارزی از موضوع یاد شدهاست. رودخانه زایندهرود یا همان زندهرود، رودی است زندگیبخش.این رودخانه نقش مهمی در شکل¬گیری بافت شهری اصفهان وهویت این شهر داشتهاست؛ ولی امروزه رودخانه¬ی خالی از آب همچون شکافی بر بدنه¬ی شهر خودنمایی می¬کند.زاینده روداز اواخر دهه ی ۷۰ با انتقال خط لوله آب به یزد، کرمان، کاشان و قم در مقاطعی با خشکی مواجه شدهاست.در اولین دورههای خشکی طولانی مدت رودخانه، اتفاقی قابل تامل روی داد. مردم شهر در کنار پلهای تاریخی برروی بستر رودخانهای که روزی پرآب و خروشان بود قدم نهاده و از خود با بسترخشک رودخانه تصاویری ثبت میکردند. تماشای این اتفاق، همواره بسیار ناراحت کننده و بغرنج می نمود. چرا که شاید در نفس آن نوعی بیاحترامی به ذات طبیعت وجود داشت.شاید بتوان قدم زدن بر بستر خشک رودخانه را به زمانی که در گورستان قدم می زنیم تشبیه کرد. برخی افرادازپا نهادن بر روی گورها هراسانند،و این از احترام و تواضعی نشات می¬گیرد که برایانسانهایی که روزگاری زنده بودند قائل هستند؛ این همان احترامی است که میتوان برای زایندهرود قائل بود. حال اینکه موضوع ناراحت کننده¬تر، بی¬توجهی و نادیده گرفتن علل خشکی رودخانه و پیامدهای آن است. نمونهی دیگری ازاین بیتوجهی را می توان در ازدست رفتن بافت سنتی شهر و فراموش شدن تفکر معماری متناسب با اقلیم مشاهده کرد. اصفهان از جمله مناطق گرم و خشک ایران است. ساختمانها در این مناطق به دلیل اختلاف زیاد دمای شب و روز با مصالحی مانند آجر، خشت و گل که از ظرفیت حرارتی بالایی برخوردارند ساخته میشدهاست.اصفهان درگذشته بیان کاملی از یک شهر ایرانی بوده و تا حدود ۴۰ سال پیش شکوه خود را حفظ کرده بود. اما اکنون شاهکارهای معماری گذشته مانند جزایر پراکنده در دریایی از آهن و سیمان به چشم می آیند. در واقع طی ۴ یا ۵ دهه اخیراصفهان به یک کلانشهرصنعتی تبدیل شدهاست. امروزه وقتی در شهر اصفهان و حومهی آن قدم میزنیم به صورت پراکنده عمارتهایی در حال تخریب و یا ویرانههایی از بافت قدیمی شهر به چشم میآید. این ویرانهها سندی هستند بر بیتوجهی به معماری سنتی این خطه که با وجود تمامی ویژگیهای مهندسی و بصریاش در حال فراموشی است.بر بدنهی این ویرانهها ترکهای کوچک و بزرگی به چشم میخورد. این ترکها به عنوان تمثیلی از جای خالی بناها قابل توجه اند. در فرایند شکل¬گیری اثر،پس از اینکه چند عمارت در حال تخریب انتخاب شد، از بدنهی هریک چند شکاف قالبگیری شده،سپس ازاحجام بدست آمده قالب منفی تهیه، وازهر کدام چند حجم تکثیر خواهد شد. در اصل اینها آثاری هستند که از نواقص موجود بر بدنه¬ی بناهای منتخب به دست می¬آیند. در ادامه منطقهای دربسترزایندهرود انتخاب شده سپس بلوکهای توخالی و متحدالشکل درآن کنده میشود. خاک حاصل از حفر این بلوکها به گالری انتقال داده شده و به همراه احجام بدست آمده ازویرانهها بر اساس تصاویر سهبعدی ارائه شده جاگذاری می شوند. به صورت کلی فضای اثر به گونهای است که حس سوال برانگیزی در مخاطب ایجاد میکند و پس از اینکه وی به متن و اسناد و تصاویر موجود در فضای اثر مراجعه کرد، از ماهیت فیزیکی و مفهومی احجام آگاهی پیدا میکند. فاصله بلوکهای خاکی روی زمین نسبت به دیوارهها طوری تنظیم میشود که هر فرد با احتیاط بتواند از بین بلوکها و دیوارعبور کند. همچنین در خصوص فاصلهی خود بلوکها با یکدیگر نیز همین موضوع صدق میکند. فاصلهی بین احجام عمودی از یکدیگر متغیر است و کمترین فاصلهی بین آنها به گونهایست که شخصی بتواند با احتیاط از بین آنها عبور کند. اسناد و تصاویری طبق تصویر سه بعدی در نقطهای از اثر بر روی دیوار نصب می شود که مخاطبان پس از ورود به فضای کار و حرکت در آن با اسناد مواجه شوند.این اسناد شامل مانیفست اثر، تصاویر مستند از زمانهای پرآبی و زمانهای خشکی رودخانه،تصایرماهوارهای و هوایی از زمان خشکی و پرآبی رودخانه،تصاویرمردمی کهبر بستر خشک رودخانه قدم می زنند و همچنین تصاویری از بلوکهای تو خالی از کف زایندهرود وبناهایی که شکاف ها از بدنه¬ی آن قالبگیری شده، میشود.اسناد مربوط به بناها واسناد مربوط به زایندهرود، هر یک در بخشی مجزا بر روی دیوار نصب میشود. ازهنگام شروع فرایند کار در رودخانه، تعامل بین جای خالی بلوکها در کف زایندهرود با اصل اثرهمواره حفظ می¬شود. این ارتباط چه به واسطه¬ی تصاویری که ازکف رودخانه در گالری قرار داده میشود و چه بهواسطهی ایجاد تجربهی مشابه به چیزی که مخاطبان در گالری دارند، برای مخاطبان اتفاقی در رودخانه بر قرار خواهد بود.پس از اتمام نمایش اثر، خاکها به اصفهان بازگردانده میشود و بلوک های توخالی در بستر رودخانه دوباره با آن پر میشود. امید بر آن است که این پروژه بتواند در مخاطبان خود تاثیری هرچند اندک گذاشته، و اهمیت توجه به محیط زیست و تخریبهایی که انسان به مرور زمان بر آن آورده گوشزد کند.

عماد مردانی
اصفهان ۱۳۷۱

نازگل نیری
تهران ۱۳۶۸

پیام قلیچی
اراک ۱۳۷۲

صنم سایه افکن
تهران ۱۳۶۸
نود و دو صفحه

چیدمان | ۱۳۹۶
چندین سال است که هر روز با دستگاه های چاپی مختلف به واسطه شغلم (نظارت چاپ) سر و کار دارم. روزانه هزاران صفحه کتاب، مجله، پوستر و ... را می بینم بی آن که خوانده شوند صرفا چاپ شده اند. در این میان اما همیشه برایم سوال بوده است که چرا با وجود تولید این حجم از اطلاعات و داده ها همچنان میزان اگاهی تا حد خیلی زیادی عقب تر و پایین تر از میزان تولید آن است. احساس می کنم این اطلاعات در طول زمان همیشه مدیریت شده اند؛ بخش هایی از آن سانسور، بخش هایی دیگر بُلد و مابقی همیشه نادیده مانده است. این اثر پیرامون متنی است که درست، کامل و به موقع، دیده، خوانده و تفسیر نشده است.


